تبليغاتX
كلمه رمز : زندگي
تمام حرفهای دلم

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هســـــت خدایـــا به سلامت دارش

 

۲۶ آذر را هرگز از خاطر نخواهم برد . تولدت مبارک ای سفرکرده‌ی من


+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 9:44  توسط زويا  | 
* سرش را روی پایم بگذارد و برایش کتاب بخوانم و او چشمانش را با آرامش ببندد و بخواب رود

* سرم را روی پایش بگذارم و برایم کتاب بخواند و چشمانم را با آرامش ببندم و بخواب روم

* توی ماشین همراه با صدای خواننده ، با صدای بلند ترانه بخونیم

* باهم آشپزی کنیم

* برف بازی کنیم و فراموش کنیم چند سالمونه

 

ممکنه شما بعضی هاشو تجربه کرده باشین ، شاید هم تصورات دیگری از لحظات عاشقانه داشته باشین (به شرط اینکه زیر ۱۸ سال حرف نزنید ) بیاین و برامون بنویسین دیگه چه لحظه های عاشقانه ای

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 14:38  توسط زويا  | 
 

عاشق لحظه‌ای هستم که توی چشمهای محبوبم نگاه کنم و با لبخند به تمام حرفهاش - حتی اون حرفهایی که داره غلو می‌کنه - گوش بدم و یادم بره که چقدر زمان گذشته

 

عاشق لحظه‌ای هستم که به ترانه‌ای که برام می‌خونه گوش بدم و همراهی‌اش کنم و آخر سر هر دو از شوق فریاد بکشیم

 

عاشق لحظه‌ای هستم که آرام توی گوش نازنینش نجوا کنم همیشه کنارم بمون و اون با شوق منو در آغوش بگیره و فریاد بزنه " اینو از توی سرت بیرون کن که حتی یه لحظه بتونی منو از خودت دور کنی " و بعد هر دو از خنده ریسه بریم 

 

عاشق لحظه‌ای هستم که یه آشنا ما رو باهم ببینه و من با غرور به محبوبم نگاه کنم که خیلی صمیمانه داره احوال‌پرسی می‌کنه و حتی یک لحظه هم دستمو رها نمی‌کنه

 

عاشق لحظه‌ای هستم که کنار ساحل پا به پای هم قدم بزنیم و به ماه زیبا و امواجی که توی سیاهی شب گم می‌شن نگاه کنیم و با هم عاشقانه‌ترین ترانه روی زمین را بلند بلند بخوانیم

 

خب حالا تو عاشق چی هستی؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 23:47  توسط زويا  | 

قبل از هرچیز از همه دوستان سپاسگزاری میکنم که مرتب به اینجا سر زدند و از حالم خبر گرفتند . خب بهتره بگم که اصلا حوصله نت و وبلاگ نداشتم . البته شاید بهتر باشه که بگم حوصله نوشتن نداشتم . نه متن نه شعر .

یک مرتبه انگار تمام لغات را از توی ذهنم بیرون کشیده بودند و من حسابی هنگ کرده بودم  . بهرحال الان خوبم و میخوام آخرین بلایی که دو خواهرزاده ی شیرینم بر سرم آوردند برایتان بنویسم .

 

جمعه هفته گذشته وقتی داشتم آماده میشدم که به دانشگاه برم این دوتا پسر ناقلای خواهرم که یکی ۱۰ ساله (پارسا) و دیگری ۳ ساله (پویا) هستند تصمیم گرفتند منو به بازی بگیرند . بعد از کلی بدو بدو کردن و دنبال بازی ، عاقبت پارسا که هم زور زیادی داره (خدا نگهدارش باشه) و هم قبلا ورزش رزمی کار میکرد تونست منو با غلغلک به زمین بزنه و برای اینکه من بلند نشم پامو گرفت و نگه داشت . پویای ناقلا با همون زبان شیرینش که هنوز کلمات را درست تلفظ نمیکنه داد میزد : داداش تو پاشو بدیر منم دستشو میدیرم و بدردونیمش - ترجمه اش این میشه داداش تو پاشو بگیر منهم  دستشو میگیرم و بچرخونیمش - خلاصه به این ترتیب شد که من یه چرخ و فلک مجانی سوار شدم و بعد از ۵ دقیقه که از شدت خنده دل درد گرفته بودم به زحمت بلند شدم و هر دو فریاد شادی کشیدند و من اجازه گرفتم رفع زحمت کنم


+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 23:51  توسط زويا  | 

"گاهی وقتها با آنکه می‌دانم قرار نیست در صندوق نامه‌هایم نامه‌ای از تو باشد ، با دلهره‌ای عجیب آنرا می‌کاوم و هر لحظه به خودامید می‌دهم شاید اینبار نامه‌ای داشته باشم ... و هیچ چیز مرا خوشایندتر از مرگ نیست وقتی آرزوهایم برباد می‌روند و من با کمال میل همان لحظه روحم را به آتش می‌کشم ."

 

انتظار درد بدی است... انگار همیشه و همه جا منتظری تا خبری ، نویدی ، مژده‌ای از کسی به تو بدهند که دیگر قرار نیست به او فکر کنی . قرار نیست او را ببینی، اما همه جا چشمانت به دنبال ردی و نشانه‌ای از اوست ... اویی که تا بحال حتما خاطره‌ات را هم از یاد برده است .

با آنکه می‌دانی باید از این اسارت بیهوده خود را خلاص کنی ، به خودآزاری بی‌پایانی دچار شده‌ای که انگار از دیدن رنج کشیدن خودت لذت می‌بری ...

"کسی چه می‌داند که چنان دررگ و ریشه‌ام رسوخ کرده‌ای که تمام دل‌نگرانی‌هایی را که از بودنت دچار بودم فراموش شده و تنها شوق دیدارت درمن زنده است "

راستی چقدر حال کسی را که اینچنین است درک می‌کنیم ؟ چقدر؟ چقدر در دل بر او می‌خندیم ؟ چقدر در دل بر او رشک می‌بریم ؟ چقدر برایش دل می‌سوزانیم ؟ یا اصلا چقدر او را بحال عاشقی خود رها می‌سازیم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 22:50  توسط زويا  | 
 

حاجــــــت چه بود از غــــم دل با تو بگویم

آنگــــــه که تــــو از راز دل مـا نـــــگرانی

آیــــت چه بــــود از اثر صحبــــت یــــاران

چون روی چنـــان زرد شد از عشق نهانی

من در تب و تاب و دل یارم به امـان است

ای دادِ دل و دادِ دل و راز نــهــــــانــــــــی

در گـــوش سحــــر قصـه خود بــاز بگویم

شــــاید که کنــد نغمه به صبح و تــو بدانی

 

هفتم شهریور ۸۷


+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 12:30  توسط زويا  | 
دلـــم دریای طوفانیســت امشب

تو گویـی نغمه‌ی باد است اینجا

درون سینه بارانیســت امشـب

گمانم هق هق یاد اســـت اینجـا

به دل گفتــم بکاه از آه و افغـان

جوابــم داد رویاییســــت اینجــا

در ایـــن ایــام قدر زنـــدگی دان

که بس کوتاه و ناباقی است اینجا

ز عشـــق خود تعالی خواه هر دم

که کـــم ایـــام، روحانیــست اینجا

زغــم بگـــذر بهشـــتت گم نگردد

که قحط بازار نایــابی است اینجا

ز فـــردا هیچــــکس آگــــه نبــاشد

عشق را دریاب ، کو باقی است اینجا

 

بهمن ماه هشتاد و پنج


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:20  توسط زويا  | 
آنشــــــــــب که ستــــاره‌ای چکیـــــد، از چشـــــم گهربار من

جز تو نـــدیـــدم عــزیــــز دل، بنشســـــــــته در کنـــــار مــن

 

آنشب که زغم قلب من شکفت ، در این کویر خشک و خالی‌ام

جـــــــز تـو به بـــر نگـــــرفت مرا ، کــَــس در غم تنهــــایی‌ام

 

بــــی‌تـــــو بهشـــــــت زنـــــدگی ، گــــردد کویـــــــر به قلب من

بــــا تــــو کویــــــر خستــــــــــــگی ، گــردد بهشـــــت بریـن من

 

اکنون که خسته ز جور زمانه‌ام ،اکنون که زغم سر بر آستــانه‌ام

دردی عمیق نشسته به قلب من ، کو می‌گشاید عقده‌ی هزار ساله‌ام

 

صوتی حزیـــن بر گلـــوی من ، مهـــــــر تو شــــد آبــــــروی من

سیلـــــی عظیــــم بر رخـــم ، دســـت تو شــــد چــــاره ســــاز من

 

اشــــــکی که تو زدوده‌ای ، از چهــــــره‌ی زرد و زار و خسته‌ام

شد مفتــــخر به لمس عشق تو ، کم کم رها شد از دل پاره پاره‌ام

 

اینک منم ، همان خسته‌ی زار‌؛ با لطف تو دوباره به پا خاسته‌ام

خوردم قســــم به ذات مقدّســت ، فانی نبیند بغض فرو خــورده‌ام

 

۲۸ فروردین ۸۳


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 23:47  توسط زويا  | 
 

دربـــــدر گشتم و از حال خود آگاهم نیست

که چنین خسته و زار جز دل بیمارم نیست

هر زمان بر در هر خـــــانه که من کوبیدم

جز تو کـَــس مرهم این همه آلامـم نیســـت

کـُـلـَـهت کج بنهــــادی و به مــن خنـدیـــدی

آرزویــــی به دلــــم جز لب خنــدانم نیسـت

تو بـــه من خشـــم گرفتی و به خود لرزیدم

زَهــره‌ی اوج گرفتـن به دل و جانم نیسـت

 

تابستان ۸۴


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 9:0  توسط زويا  | 
بتو می‌گویم

                  آرام ... آرامتر ...

این ضربه‌های مرگبار

مرا تا اوج جنون به زنجیر می‌کشد

 

آرامتر ... !

 

تو همیشه همدمم بوده‌ای

                امروز مرا با این درد خواهی کشت !!!

آرامتر ... آرامتر ...

 

دستهایم به سردی گرایید

چشمهایم به سیاهی

گونه‌هایم به زردی

لبهایم به کبودی ...

تا کجا پیش خواهی رفت ؟؟؟

آرامتر ... آرامتر...

این درد مرا خواهد کشت . . .

 

من در این روزگار

تنها به تو دلخوش بودم !

امروز تو هم می‌روی ؟

 

به حرمت ایام ، آرامتر برو

پهلوی زخم‌دارم!

                    زیر پای توست

بهر خدا آرامتر برو

 

این پیکر بیجان

در برابر توست

دارایی من ! تو هم می‌روی !

                              و من از قبل تهیدست‌تر می‌گردم ...

...

حال که تو می‌روی

در سینه‌ام به اندازه یک مشت

 جای خالی خواهم داشت

               - تا ابد

خدا را ‌، آرامتر برو

بگذار اشکهایم تو را بدرقه کنند

و لبهایم سرود وداع بسرایند

بگذار اندیشه‌ام در هوای تو

                        به پرواز درآید

بگذار نفسهایم چون نسیم

به زیر بالهایت بوزد

                   و تو را در راهی که می‌روی یاری کند .

آرامتر برو

           ای دل بی شکیب !

                                    بهر خدا آرامتر برو ...

 

آبانماه هشتاد و دو


+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 9:50  توسط زويا  | 
وقتی به تو می‌اندیشم ،واژه‌هایم رنگ حیات می‌یابند ...

وقتی با تو می‌گویم، دردهایم تسکین می‌یابند ...

تو چه هستی؟؟؟ که همچون هوای تازه کوهساران بهاری ، در رگهایم جاری می‌شوی ؟

و چون رودی خروشان ، بر گونه‌ام می‌دوی ؟

***

این سیل خروشان ، با یاد تو جویباری دل انگیز می‌شود ...

این کوهسار سرد و خفته ، با نام تو بستانی برافراشته می‌گردد ...

***

سلام صبح زیبای هستی

سلام ای روشنی چراغ من

 

من کنون به تو می‌اندیشم ...

 

مرداد ماه هشتاد و دو


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 14:40  توسط زويا  | 
می‌خواستـم بگویمــــت ای جــان مهربــــان

از لحظه‌های ناب خود که با تو بُود نهـــان

هر لحظــــه و دم و هر فـــکر و هر خیـال

کز لحظه‌های بــودن با تو شـــــود عیـــــان

روزم بســـان ســــاعت و ماهم بسـان روز

چون گویمـــت که ایـام با تو شـــــــود دوان

دادم ستـــــــــــــــــان ز ایــــام بی کســـــــی

مهـــرم ببــــــــــخش به روزگــــــار جــوان

آتـــش به جان و سینه‌ام هر لحظــــه می‌زند

مهــــری ز تو که در دلم گشتــه بی‌مـــــکان

دی گفـــــتمت که رهـــــــــــــا کن ایــــن دلم

گفتی دلـــــت به رضای خود شدسـت روان

 

سی‌ام پنجمین ماه سال هشتادو چهار


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:0  توسط زويا  | 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

 

ممکنه بعضی از این دعاها همونطور که اشک مرا جاری کرد ، چهره شما را هم نمناک کند . هر وقت که دلتون شکست و گونه‌اتون خیس شد لطفاً از صمیم قلب آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟
(حسن / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم...
(مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
(مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن...
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!!
(امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!
(هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
(باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."
 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

یکی از دوستان خواسته دعای او را هم بگذارم :

کاش همه ادما یه روزی ادم شن ( ----- ۲۳ ساله از مشهد)


+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 22:3  توسط زويا  | 
صدای باد که می‌آید ، یاد روزهای فراموشی می‌افتم ... 

روزهایی که از خاطرت رفتم ...

همچون نسیمی که می‌وزد ،

از میان شاخسار سبز بهاری

***

باران که می‌بارد ، یاد اشکهایم می‌افتم

زمانی که به سردی هجر را پذیرفتی ...

***

امروز ساعتی است که می‌گریم .

اما نه برای هجر ، که پذیرفته‌ام!

برای لحظات گرمی که باهم داشتیم ...

 

~~~~~~~

تو کاغذ پاره‌های قدیمی‌ای که لای یک دفتر گذاشته بودم متن بالا را پیدا کردم . برمی‌گرده به ۵ سال و ۴ماه قبل ... چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم

یک توضیح کوچک دیگه ، از این پست به بعد شعرها و متن‌هایی را که سالها قبل نوشته‌ام می‌گذارم


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 22:22  توسط زويا  | 
بله ، شما ثروتمند هستید ، اما من بی نیاز هستم .

«پرمودابترا»

 

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذارید، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می‌افتد که انتظارش را ندارید .

«گابریل گارسیا مارکز»

 

درخشانی و صیقل خوردگی سنگ مرمر ، باعث نمی‌شود از استحکامش کاسته شود .

«ضرب المثل آلمانی»

 

دست عجول ، به جای ماهی قورباغه می‌گیرد .

«ضرب المثل انگلیسی»

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و در آخر

آشیانه‌ای باش !

روزی پرنده‌ای زندگی در تو را

مطمئن خواهد دید .


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 19:15  توسط زويا  | 
 

دلی دارم بسان چشمــــــــه جوشـــان

                                           ز درد و شادی‌اش گرم و خروشان

گهی از درد نالان است و خون ریز

                                           گهی همچون سبـــــوی می فروشان

درون سینـــــــــه‌ام بیتاب ، بیتــــاب

                                          ز بهــــــر  دیــــدن دلبر ، پریشـــــان

گرش گرما و شوری در میان است

                                           ز عشق دلبر است و قوم و خویشان

 

سوم مهرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

File:Check yes very small.png آنقدر این جمله بنظرم زیبا آمد که دلم خواست شما هم آنرا بخوانید :

عشق مانند شن روان است، اگر به آن چنگ بزنید از میان دستان شما خواهد لغزید، به آرامی پیمانه ای از آن بردارید تا روح شما را لبریز کند. همچنان که شن در جستجوی پر کردن فضای خالی دستان شماست


+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 20:7  توسط زويا  | 
گاهی وقتها بهترین لحظاتمان را با خاطرات عوض می‌کنیم بدون اینکه تسلطی روی خودمون داشته باشیم . مثل دیروز من که درست وقتی فکر می‌کردم سبکبال و شادم ‌، درست زمانی که داشتم از کنار خانواده بودن  لذت می‌بردم ، با شنیدن چند ترانه که خاطرات گذشته را برایم زنده می‌کرد ، روحاْ از جمع جدا شدم و آنقدر در حال و هوای خودم غرق شدم که حتی متوجه نشدم تمام روز خوبمان را خراب کرده‌ام .

دلیلش ساده است ، هر وقت به مسافرت و گردش خارج از شهر می‌رویم من پایه تمام شیطونی‌های جوونی خواهرهام هستم .مامان میگه که از اون دسته آدمهایی هستم که بودنم نمود داره و ساکت شدنم حال خیلی‌ها از جمله مادر نازنینم را می‌گیره و متاسفانه دیدم هنوز ضعیفم ... آخر سر هم برای اینکه بیشتر روز خوبشون را خراب نکنم توی ماشین خودمو به خواب زدم که فکر کنن خسته‌ام .

همیشه همینطوره ، درست وقتی مغرور از عملمون می‌شیم یه پس گردنی از دنیا می‌خوریم که " های بیدار شو ، تو هنوز خام‌تر از اونی که فکر می‌کنی"

دیروز یکباره دلم برای تمام اون خاطرات خوب پر کشید و از خدا خواستم دوباره  اون خاطرات تکرار بشه .

هی هی هی  ، فکر نکنی من دپ شدما  عمرنات پتاسیم  اینها فقط خاطراتمه  و من امروز روحیه ام در حد تیم ملیه ...  وای نه ببخشید  در نقطه جوش قرار داره  و دارم از شدت روحیه به بخار سبک وزن تبدیل می‌شم  قراره یه دور کوچیک تو آسمون خوشگل این روزها بزنم آسمونی که مرتب زمین و بوسه باران می‌کنه

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 21:10  توسط زويا  | 
سلام زندگی

الان که دارم اینرا می‌نویسم یک خبر مسرت بخش شنیدم  . شنیدم دعایی  شب ۲۱ ماه رمضان برای یکنفر نتیجه‌بخش بوده . اشکهایی که می‌ریخت ناراحتم نکرد ، شرمنده که میگم  اما خوشحال شدم .

راستی زندگی ، امروز دل به دریا زدم و مفصل با همکارم صحبت کردم . از اشتباه بیرونش کشیدم  . آخه یه جورایی فکر می‌کرد مواقعی که ازش ایراد می‌گیرم دارم زیرآبشو می‌زنم (بهت گفتم که به نوعی من رئیسشم؟؟) . چیه داری می‌خندی ؟؟؟ خب معلومه که بهم نمیاد زیر آب کسی را بزنم اما اون که نمی‌دونست . خب بابا حالا بزار بقیه حرفهامو بزنم بعد تا دلت می‌خواد بخند . اصلا بیا با هم بخندیم .

زندگی جون ، دارم فکر می‌کنم چقدر خدا دوستم داره وقتی غم اطرافیانم را می‌بینم ، فرصت دیدن شادی‌اشون را هم دارم . تو اینطور فکر نمی‌کنی؟؟؟ یه چیز دیگه هم فهمیدم .

بیخود قیافه‌اتو اینطوری نکن !  خب اگر نمی‌خواستم بگم که بهش اشاره هم نمی‌کردم.  

می‌دونی فهمیدم هر وقت لازمه درسی از تو یاد بگیرم ، خدا خودش وسیله‌اش را می‌فرسته . گاهی درسهایی که می‌گیرم دردناکه اما در نهایت حتی شده با نمره ناپلئونی ، اونو پاس می‌کنم .  باز هم بخاطر لطف پروردگار سپاسگزارم .

برو دیگه به کارهات برس زندگی عزیزم .  سپاسگزارم وقت گذاشتی نامه‌ام را خواندی  دوستت دارم .

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

راستی دوستان ، من منتظرم یکی یکی بیاید و بگید که دعامون کارساز بوده . یادتون نره

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 23:45  توسط زويا  | 
 

ساحل افتاده گفت : گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم نیست ، آه که من کیستم ؟            

موج ز خود رفته‌ای ، تیز خرامید گفت :

هستــــم اگر می‌روم ، گر نـــــروم نیستم            

«اقبال لاهوری»  

 

‍‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ 

پینوشت :‌

دوستان عزیزم ،‌ نماز و روزه‌هاتون قبول درگاه پروردگاه مهربان ... بیاید با هم قرار بگذاریم شب ۲۱ رمضان ساعت ۱۱ شب برای ‌خوشبختی ، شادی ، سلامت ، روزی حلال و عشق حقیقی و آرزوهای هم دعا کنیم . اونهایی که آماده هستن دستاشونو ببرن بالا . التماس دعا

 

عزیزانی که تا حالا به ما ملحق شدن :

همکنون ، حکایه (عبدالصالح پاک) ، خاطر ، راسپوتین ، ترینیتی ، فروغ ، زبل خان ، مرتضی ، غریبه

برای همه دوستان چه آنها که آمده بودند و چه آنها که  نیامده بودند دعا کردیم . امیدوارم به زودی به خواسته هایتان برسید


+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:7  توسط زويا  | 
وقتی تصمیم می گیری از همه چیز دل بکنی و بروی ، یکباره هزار دلیل برای ماندن برایت می آورند و چون شوق ماندن در تو سرک می کشد ... دوباره رها شده ای ... ؟؟؟

وقتی اشک می ریزی و غمی نهان در دل داری که نتوانی برای دیگری بازگو نمایی ، هزار دلیل برای خندیدن به تو می دهند و درست وقتی که شوق خندیدن در تو زنده می شود ... دوباره گریانده می شوی ... ؟؟؟

وقتی سبکبال در میان چمنزار در حال پرواز هستی و از بوی تازگی سرمست می شوی ، یکباره هزار لنگر بزرگ بر تو می بندند که بزرگ شده ای !!! ... و درست زمانی که احساس بزرگی در رگ و ریشه ات می دود و خودنمایی می کند ... سراغ کودک درونت گرفته می شود ... ؟؟؟

وقتی می خندم ، می گویند خنده زیاد عقل را ضایع می کند ... ؟؟؟

وقتی می گریم ، می گویند حیف از چشمان زیبایت که  کم سو گردد ... ؟؟؟

وقتی آرامم ، جستجویم می کنند که نا آرام شوم ... ؟؟؟

وقتی ناآرامم ، به بدخلقی محکوم می شوم ... ؟؟؟

وقتی خوابم ، به زور بیدارم می کنند ... ؟؟؟

وقتی بیدارم ، لالایی می خوانند تا بخوابم ... ؟؟؟

می خواهم پرواز کنم ، بال پروازم را پنهان می کنند ... ؟؟؟

می خواهم اوج بگیرم ، هوایم را می ربایند ... ؟؟؟

می خواهم درد بکشم ، درمان می دهند ... ؟؟؟

می خواهم درمان شوم ، درد می افزایند ... ؟؟؟

می خواهم ... ؟؟؟ آیا خواستن من تعریف شده است ؟؟؟

 

به من بگو " کجای این شب تیره ... بیاویزم بیاویزم ... قبای ژنده خود را "

به من بگو ، خلوتم کجاست ؟؟؟ دلتنگم ...

 

آسوده باش ، دیگر گریه نمی کنم ... درمانده نشو


+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 9:46  توسط زويا  |